تبليغاتX
سلام ای غروب غریبانه دل سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای قصه عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تو را می سپارم به دلهای خسته تو را می سپارم به مینای مهتاب تو را می سپارم به دامان دریا اگر شب نشینم اگر شب شکسته تو را می سپارم به رویای فردا رویای فردا

رویای فردا

تو مگو ما را بدان شه راه نيست ................ با کريمان کارها دشوار نيست

(یک توضیح ساده:دیروز که برای گرفتن شناسنامه به ثبت احوال رفته بودم به دلایلی نام "پانیا" به "ترنم"تغییر کرد.واسه همین اسم این پست رو عوض کردم و با اچازتون کامنتهای پر مهر شما رو هم اصلاح می کنم.)

در زندگی انسان لحظات نابی وجود دارد که آدمی با هیچ عیاری نمی تواند  ارزش آن را محاسبه کند .لحظاتی ناب و شیرین ... لحظاتی که مدتها به انتظارش بودی ...

و من چقدر بخت یارم که خداوند یکی از آن لحظات ناب را نصیب من کرد ... لحظه ناب تولد فرزند ... فرزندی عزیز و دوست داشتنی ...

"ترنم"  من امروز دهمین روز تولدش را سپری می کند ...

۱۰ روز است که ترنم کوچولو قدم به این جهان خاکی گذاشته تا در کنار ما تجربه حضور در گستره هستی را تجربه کند ... و من ۱۰ روز است که نقش عظیم "پدر" بودن را تجربه می کنم ...

وقتی در خواب است آرامش دنیا در وجودش موج می زند و چه زیباست وقتی در خواب ناز و کودکانه است روی معصومش را پدرانه ببوسی و در رویاهای فردا به آینده اش فکر کنی ...

به هر منزل که رو آرد خدا را

نگه دارش به لطف لایزالی

منال ای دل که در زنجیر زلفش

همه جمعیت است آشفته حالی

ز خصلت صد جمال دیگر افزود

که عمرت باد صد سال جلالی

تو می باید که باشی ورنه سهل است

زیان مایه جاهی و مالی

بر آن نقاش قدرت آفرین باد

که گرد مه کشد خط هلالی

کجا یابم وصال چون تو شاهی

من بدنام رند لاابالی

این هم تفعلی بود بر دیوان خواجه شیراز در اولین ساعات تولد ترنم ...

"ترنم" من روز شنبه ۲۲ تیرماه ۸۶ ساعت ۲۳:۱۵ در بیمارستان پاستورنو بدنیا آمد ... امیدوارم خداوند همیشه وجود نازنینش را از گزند آسیبها وآفتها حفظ کند ... و عمری پر از خیر و برکت همراه با سعادت و عزت دنیا و آخرت عطایش کند ... امیدوارم "ترنم" من دختری خردمند باشد و فرزندی شایسته برای ایران زمین ... برای تعالیش دعا می کنم ... شما هم دعایش کنید ...

امیدوارم خداوند نعمت همنشینی با روح های بزرگ چون حضرت خداوندگار مولانا جلال الدین و دیگر بزرگان و عارفان را نصیبش گرداند و او را به خرد والا برساند و او را ترنم همه خوبیها نماید ... آمین

......................................................................................................................................

تن تو آهنگی ست
و تن من کلمه ئی ست که در آن می نشیند
تا نغمه ئی در وجود اید :
سرودی که تداوم را می تپد

در نگاهت همه مهربانی هاست :
قاصدی که زندگی را خبر می دهد
و در سکوتت همه صداها :
فریادی که بودن را تجربه می کند

"ترنم" من تولدت مبارک ...

احمد افروز۳۱تیرماه ۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 8:55  توسط احمد افروز  | 

                                                                                

 

حرمت نگه دار دلم گلم

کین اشک خونبهای عمر رفته من است

میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف

یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمانت بنام تو ...(حسین پناهی)

زندگی در گذرگاه خودش همچنان به پیش میره و اتفاقات خودشو برات تحمیل می کنه ... که وقتی تو اتفاقات رو رقم نزنی زندگی برات رقم میزنه ... اینروزها دوباره حال و هوای دلم بدجوری ابری ... انگار اتفاقی قراره بیفته ... هروقت سعی می کنم دست به قلم ببرم انگار یه چیزی مانع میشه ... نمی تونم ...

می خواستم از بی حرمتی که کارگردان خوب سینمای ایران(آقای مجید مجیدی)به دکتر عبدالکریم سروش و بالاتر از اون به ساحت مقدس اندیشه وتفکرکرد بنویسم دستم به قلم نرفت میخواستم بگم آخه تو که آواز گنجشکات هنوز تو جشنواره های جهان طنین اندازه چرا  تبر تکفیر دست گرفتی ...

گفتم بگذریم ...

 در میخانه ببستند خدایا مپسند

که در خانه تزویر و ریا بگشایند ...(حافظ)

می خواستم دوباره از عشق و عرفان بنویسم ... دیدم آنقدر غم نان سایه شوم خودشو تو این کشور انداخته که دیگه کسی حال و هوایی براش نمونده ... یادم افتاد که دکتر شریعتی وقتی بهش گفتن زندگی چیه گفت:نان-آزادی-فرهنگ -ایمان و دوست داشتن ...

از چشمهای تو

-کودکان توامان آغوش خویش - شعرها توان گفت

غم نان اگر بگذارد ...(احمد شاملو)

چهره مردی یادم افتاد که تو گرانی برنج پبش همسرش نتونست برنج بخره ... آخه نرخش از شب قبلش تا صبح دقیقا دو برابر شده بو د...

گفتم بگذریم ...

خواستم از کسی بنویسم که تو این دنیای مجازی بزرگترین اتفاق منو رقم زد و صاعقه وار پیله منو آتش زد و چشم منو به عریانی خودم گشود ... و نشون داد که چند مرده حلاجم ... خواستم از اون بنویسم ولی ترسیدم قلم بی تابی کنه ... بی حرمتی کنه ... مگه نه اینکه عاشق بی ادبه ... و اصلا ادب مقام عشق چیزه دیگری هستش ... سکوت کردم و چه سخت ...

خود ثنا گفتن زمن ترک ثناست

کان دلیل هستی و هستی خطاست(مولوی)

دیدم باز نمی تونم بنویسم ... خواستم اصلا ننویسم دیدم اینم نمی تونم ... مگه نه اینکه عین القضات عزیزم گفته:

"هرچه مینویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش ...

اگر هرچه نویسم هم نشاید ... اگر هیچ ننویسم هم نشاید ... و اگر گویم نشاید ... و اگر خاموش گردم نشاید ... و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید ... و اگر خاموش شوم هم نشاید ...

ای دوست میترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت ..."(عین القضات)

شاید بهتر این باشه که فعلا سکوت کنم تا ...

سخت خاک آلود می آید سخن

آب تیره شد سر چه بند کن

تا خدایش باز صاف و خوش کند

او که تیره کرد هم صافش کند

صبر آرد آرزو را نه شتاب

صبر کن ولله اعلم بالصواب(مولوی)

 احمد افروز-۲۷-خرداد ۱۳۷۸

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 14:20  توسط احمد افروز  | 

                                                               

۷ خرداد ۱۳۸۶ وبلاگی بنام باران کویر متولد شد که در اولین پست خود این چنین معرفی شد ...

آمديم تا بهانه اي باشيم براي كنار هم بودن

با هم بودن

تا در اين گذر بتوانيم دست در دست يكديگر براي عشق وتعالي انسان گامي برداريم

باران کويرمي خواهد مكاني براي دورهم نشيني مسافران آفتاب باشد

تا در اين شب يلدا طلوعش را تا سحر آواز بخوانند.

درباران مي خواهم از دوستانم بنويسم

از حضرت مولانا،حضرت حافظ و جناب شاملوي بزرگ.

ازپيرومرشدم، معلم بزرگ دكتر علي شريعتي  .

از همنشين شبهاي تنهاييم عين القضات ديوانه.

از فروغ فرخزاد وصادق هدايت و اخوان و ...

از ساز و آواز، از عشق و ايمان

از تاريخ پرشكوه ومجد ايران و ايراني

از حسين بن علي(ع)

و از خود علي(ع) و ...

بنويسيم تابيادمان باشد كيستيم.

....

ودراين راه ميدانم كه تنها نبوده و نخواهم ماند

واصلاً باران کوير بهانه همين است ... باهم بودن ...

 

امروز 7خرداد (كه روز مقدس من است) را روز ميلاد باران کويرمي گيريم و تلاش مي كنيم تا با هم انديشي و همدلي شما رسالت خود را به خوبي به انجام برسانيم

 و اگرنه گامي در اين وادي زده باشيم كه عشق مقصد نيست مركب حركت است.

پس،تولدت مبارك باران کوير

منتظر حضور سبز شما عزيزان در كنار باران کوير

 

باران کویر که بعدها به دلایلی به رویای فردا تغییر نام داد امروز بر خود می بالد که دوستانی دارد بهتر از برگ گل یاس و همراهانی شفیق و مهربان که با کلامشان راهنمایش بوده اند ... این کلبه متعلق به تمام کسانی است که برای فردایشان رویایی دارند و هر آنچه در صفحاتش نوشته می شود از جایی دیگر الهام میشود ... گویا که قلم در دست کسی دیگر است ...

رویای فردا اعتقادداردکه:

تو مگو ما را بدان شه راه نيست

با کريمان کارها دشوار نيست

 

در اینجا جای دارد از تمامی دوستان بزرگوارم(پیوندهای وبلاگ)که راهنما و معلم بنده بوده اند تشکر و قدردانی نمایم و امیدوارم بمانند گذشته همراه رویای فردا باشند ...

رویای فردا برای من مکان مقدسیست که سعی دارد با استفاده از میخانه شعر پارسی و آموزه های ناب عرفانی نکات اخلاقی را بازخوانی کند ...

 

رویای فردا اینک برای ادامه راه خود نیازمند راهنمایی شماست ...

لطفا بفرمائید:۱- ضعف و قوت رويای فردا در چيست ...

                  ۲-زيباترين مطلبی که خوانيد کدام بود ...

                  ۳- يک پيشنهاد ...

............................................................................................................

                                                                 

 

در صميميت چشمانت ای گل

خاطره کدام باران موج ميزند 

کين چنين روح تشنه ام را

در کوير وجودم بيقرار کرده است ...

 

 

                                                                 احمد افروز-خرداد ۸۷   

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 12:7  توسط احمد افروز  | 

                                                                      

                                         

 

 

(تقديم به بانو شقايق بيات)

 

 

مطرب عشق عجب ساز و نوايی دارد

نقش هر نغمه که زد راه بجايی دارد

عالم از ناله عشاق مبادا خالی

که خوش آهنگ وفرح بخش هوايی دارد

پير دردی کش ما گرچه ندارد زر وزور

خوش عطا بخش و خطاپوش خدايی دارد

 

...بزرگ است و از اهالی امروز ... و با تمامی افق های باز نسبت دارد ... و لحن آب و زمین را خوب می فهمد ... صداش به شکل حزن پریشان واقعیت است ...

سخن از کسی است که مثل هیچکس نیست ... بانویی که وجودش سراسر مهربانی است .کسی که در این دنیای مجازی حقیقی ترین حرفها را میزند و زیباترین شعرها را می سراید ...کسی که نگاهی نو به ما آموخت

من نمی دانم که چرا می گويند : اسب حيوان نجيبی است کبوتر زيباست
 و چرا در قفس هيچ کسی کرکس نيست
 گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
واژه ها را بايد شست
واژه بايد خود باد ‚ واژه بايد خود باران باشد

با وجود مادرانه اش کانون گرمی به نام "گلهای باران زده " را گرد هم جمع کرد ... کسی که چون آفتاب گرمابخشی می کند ... هر چند در این راه سنگها بر پایش زدند و تازیانه ها بر روح و اندیشه اش ولی او همچنان ایستاد ...  و مگر راه آزادگی غیر از این است...

قصه هاش همه از جنس نور است ...

من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هيچ چشمی عاشقانه به زمين خيره نبود
کسی از ديدن يک باغچه مجذوب نشد
هيچ کس زاغچه ای را سر يک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه يک ابر دلم ميگيرد

 

در این دشت ماتم زده که زوزه گرگان و شغالان از هرجا بگوش می رسد ، کلبه مینای مهتاب به یمن حضور این بانوی عزیز برای گلهای باران زده مامنی ست تا دمی در آن بیاسایند و از هراس ها وا رهند ...

دستانت آشتی است
ودوستانی که ياری می دهند
تا دشمنی
از ياد برده شود
پيشانيت ايينه ای بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران هفتگانه در آن می نگرند
تا به زيبايی خويش دست يابند

 

اما مدتی بود که این بانوی شعرو آفتاب دچار "بیماری سهل با دردی سنگین " شده بود  ... بیماریی که ناچار او را بستر نشن کرده و قلم از دستش ستانده بود ... سهل است اگر بپنداریم که دردش تنها درد جسم بود وبس ...

گلهای باران زده اش اما تاب دوریش را نداشتند  ...

پس دعا کردند تا خدای مهربان هرچه سریعتر سلامتی جسم و روحش را بازگرداند تا بار دیگر شقایق زیبا در میان گلهای باران زده اش حرفهایی از جنس آب و آیینه بزند ... و خدای مهربان دعای گلهای باران زده را شنید و پاسخش را در سلامتی شقایق داد ...

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم

این اتفاق یک پیام مهم برای همه ما داشت و آن اینکه تا دوستان هستند قدرشان را بدانیم ... همه ما شاهد هستیم که دوستانی به علت های مختلف دنیای وب را ترک می کنند و پنجره کلبه شان را می بندد ... اما هرگز نمی دانیم که این دوستان به کجا می روند ... و هرگز برای رفع مشکلشان تاش نمی کنیم ... بیاییم قدر این فرصت ها را بدانیم و بجای اینکه این دنیای مجازی را عرصه تاخت و تازهای صفاتی چون حسد و کینه و بغض و مرض نماییم ... محلی برای زیبا دیدن ... زیبا شنیدن ... و زیبا گفتن نماییم ... فرصتها از دست می روند  ... بهوش باشیم ...

شقايق بيات هميشه از زيبايی ها نوشته ... قدرخودش و قلمش را بدانيم .

...................................................................................................................................

 

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ؟
هيچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سايه ها می دانند که چه تابستانی است
سايه هايی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اينجاست
زندگی خالی نيست
مهربانی هست ... سيب هست ...  ايمان هست
آری تا شقايق هست زندگی بايد کرد

تا شقايق هست زندگی بايد کرد

 

احمد افروز-۲۳اردیبهشت ۸۷

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:30  توسط احمد افروز  | 

                                                   

                      من عصيان می کنم پس هستم ...

عصيان آدمی از شاخصه های روح های بزرگ است ...

 روح بزرگ هرگز تاب ماندن ندارد ... آرام و قرار ندارد ... چونان رودخانه ای خروشان است نه مردابی خاموش ... عصیان می کند چون به درجا زدن راضی نیست ... رودخانه ای است که می خروشد تا به اقیانوس برسد ... تا به اصل خویش بازگردد ... عصیان می کند و جهان را به مبارزه می طلبد حتی خدا را ... چرا که میداند خداوند بندگان شجاع را دوستتر میدارد تا بندگان برده را ... روح های بزرگ را ببینید،عصیانشان را تماشا کنید ... و خویشتن را برای عصیانی بزرگ آماده کنید ...

بميريد، بميريد و ازين نفس ببريد

که اين نفس چو بند است و شما همچو اسيريد

اکنون که اعتراف کردیم(2 پست قبل)و پی به خویشتن بردیم،برای رهایی از این ظلمتکده برای برداشتن گامی دیگر ،عصیانی بزرگ لازم است ... عصیانی حاصل یک اراده بزرگ ... رها شدن از همه تعلقات ... و باورها،حتی خدا ... چه ، خدایی که تنها به علت شناختیش با تمامی معبودهای دیگر یکی است ... که خدا را باید به دلیل شناخت ... علت دست تو نیست ، علت از قبل بوده است ... مانند وطن ، زمان، خانواده ... اما دلیل را تو می سازی ... با آگاهی با شناخت، با عشق ... 

 الله اکبر ... خدا بالاتر از توصيف انبياست ...

وقتی زمان بر جسمت گذشته ،  چرا خدایت همان خدای کودکیت است ... چرا زمان بر فکرت نگذشته است ... پس عصیان کن،عصیانی از صمیم قلب،از سویدای جان ... تا رها شوی،تا آزاد شوی ،مگر نه اینکه خداوند تو را آزاد آفریده است ...

بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سيم و بند زر

و این عصیان گام نهادن برشاهراه انسانیت است ... چرا که انسان بی عصیان مرداب خاموشی را ماند بی اراده ... بی عشق ... و مرتبه آدمیت را همت عشق لازم است ...

اگر ايده ال را پيدا نکردی آن را بساز ...

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست

عاشقی شيوه رندان بلاکش باشد

و این عصیان همانند مرگ است،مرگی از قالب سرد و بی هویت و تولدی دوباره یافتن ... با ایمانی تازه ... بارور شده از عشق و اخلاص ... اخلاص

بميريد ، بميريد در اين عشق بميريد

در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد

بميريد،بميريد و ازين مرگ مترسيد

کزين خاک بميريد سماوات بگيريد

بميريد، بميريد و ازين نفس ببريد

که اين نفس چو بند است و شما همچو اسيريد

يکی تيشه بگيريد پی حفره زندان

چو زندان بشکستيد همه شاه و اميريد

بميريد،بميريد به پيش شه زيبا

بر شاه چو مرديد همه شاه و شهيريد

بميريد بميريد وزين ابر برآييد

چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد

خموشيد خموشيد خموشی دم مرگ است

همه زندگی آن است که خاموش نميريد

و خداوند انسانی می خواهد درغایت انسانی ... انسانی می خواهد عاشق نه برده ای کز ترس تعظیمش کند ... انسانی را می خواهد تا با او عشق بازی کند ... انسانی که مخاطب آن عشق بزرگ باشد ، مگر نه اینکه:

سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود

پس تو (ای انسان)لایق آن معشوق باش ... و هست باش،هستی خود خواسته ... آگاهانه ... با یک خودخواهی عظیم انسان خدایی ... که جایگاهت آسمان است ... نه زمین ...

منگر به هرگدايی که تو خاص از آن مايی

مفروش خويش ارزان که تو بس گرانبهايی

به صف اندرآ تنها که سفنديار وقتی

در خيبر است بر کن که علی مرتضايی

من عصيان می کنم پس هستم ...

.........................................................................................................................................

                                                                                                   

من بی نوا بندگکی سر براه نبودم

و راه بهشت مينوی من

بز رو طوع و خاکساری نبود

مرا ديگر گون خدايی می بايست شايسته آفرينه ای

که نواله ناگزير خاک را گردن نمی نهد

و خدايی ديگر گونه ام آفريد ...

 

 احمد افروز-شانزده ارديبهشت 1387

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:59  توسط احمد افروز  | 

 

در نمازم خم ابروی تو با ياد آمد

حالتی رفت که محراب به فرياد آمد

دیشب باز من بودم و مولانا و دلی پز از حسرت پرواز ... اشک و سماع و ضرب سنگین آن مطرب پیر که در پرده می خواند:

همچو فرهاد بود کوه کنی پيشه ما

کوه ما سينه ما ناخن ما تيشه ما ...

 

دیشب من بودم و شوق دیدار ... من بودم و یاد وطن ... من بودم و اشک و فغان و های های ...

باز هوای وطنم آرزوست ... تکیه به کنعان زدنم آرزوست ... دیدار خوب شمس تبریزم آرزوست ...

دیشب باز من بودم و روح بیقرار ... آتش شعله ور درون و حصار تن ...

خانه ام آتش گرفتست آتشی جانسوز ...

هر طرف ميسوزد اين آتش نقش هايی را که من بافتم تارشان با پود ...

دیشب من بودم و خدا ... در آن شب تنهایی ... من بودم و سماع و شور حال مولانا ... من بودم و اشک بیتابی ... من بودم و یک سجاده دلتنگی ... من بودم و شوق وصال ... من بودم و تنگنای قافیه ...

قافيه انديشم و دلدار من

گويدم منديش جز ديدار من

خوش نشين ای قافيه انديش من

قافيه دولت تويی در پيش من ...

خوشا دمی که بی حضور اغیار دل را بر دلدار بریم ... خوشا دمی که دلدار مهلت دیدار دهد ما را ... خوشا دمی مه با می و معشوق فارغ شوی از هرچه تعلقات و تعصبات و تجملات و ...

ای دل پاره پاره ام ديدن اوست چاره ام

اوست پناه و پشت من تکيه بر اين جهان مکن

یاد باد آن مطربی که هر سحرگاه بر بام خانه اش آنگاه کز نماز صبح فارغ میشد ... نوای تارش با زمزمه سوره یاسین ... قلب شهر را در می نوردید ...

خدایا این لحظه های ناب را که بی شک عطیه ایست از وجود رحمانیت ... از ما دریغ مدار ... تا در این وانفسا گاهی به خود بیندیشیم ... تا گاهی به آسمان نگاه کنیم ...

........................................................................................................................................

                                                                              

برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سرا پا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز می بريم،-
که بی شايبه حجابی
با خاک
عاشقانه
در آميختن می خواهم

احمد افروز - ارديبهشت ۸۷

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:36  توسط احمد افروز  | 

 

 

 

آبرو ميرود ای ابر خطا پوش ببار

که بديوان عمل نامه سياه آمده ايم

همه ما آدمها در زندگی خود پستوها و نهانخانه هایی داریم که جز خدا و خودمان هیچ کس از آن آگه نیست.چه بسا نهانخانه هایی چندان ناپاک و گندآلود که اگر خداوند رحمان را صفت ستاری نبود گند آن جهان را آلوده میکرد.

نهانخانه هایی که اگر کسی از آن آگاه شود دیگر این شخصیت ظاهری که داریم و این نقابهای که بر چهره زده ایم از میان خواهد رفت و دیگر کس به چیزی یا پشیزی ما را نخواهد خرید.

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

چه مزبله هایی که درونمان نهفته ایم و چه صفات زشت و ناپسندی که تنها زیر نقاب ریا آن را پنهان داشته ایم و چه غبارهایی که آیینه دلمان را پوشانده است.

بر دلم گرد ستمهاست خدايا مپسند

که مکدر شود آيينه مهرآينم

و عجبا که با این همه آلودگی بازهم لاف صلاح داریم و گستاخانه قرعه دولت می زنیم و نسخه طبابت اخلاق می پیچیم و خویش در اعلی اعلیین می بینیم

بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح

شرمسار رخ ساقی و می رنگينم

سخن از آشکار کردن این اوصاف نیست ... بل سخن از خود آگاهی است ... شاید تا آخر عمر کسی نداند که فلان کس فلان صفت بد را دارد ... اما مگر ما تنها برای دیگران زندگی می کنیم ... خودمان که راز خودمان را میدانیم و این خاری که در مزرعه وجودمان روئیده لااقل پای سلوک خودمان را که زخمی می کند.واگر امروزجوانی این خار را نکنیم فردای پیری درختش را چه خواهیم کرد ...

روزی که باید کوله بار عمر را در سرزمین اجل بر زمین نهیم و بی پرده در محضر خدا حاضر شویم ... با آن روز چه کنیم

ای دل چه انديشيده ای در عذر اين تقصيرها

زان سوی او چندان کرم زين سوی تو چندين خطا

چرا وقتی که ناچار نقابهایمان را می کنند  و وجود آلودمان گریبانمان را خواهد گرفت ...حالا که فرصت داریم چاره اندیشی نکنیم ...

جز قلب تيره نشد هيچ حاصل و هنوز

باطل در اين خيال که اکسير می کنند

نیازی نیست خود را رسوای خلق کنیم ... بلکه کافیست در دادگاه درونمان خویشتن را به دادخواهی کشیم و حکم نابودی تمام صفات بد و زشت و تمام آلودگیهای درونمان را بدهیم ...

که اگز ما نابودش نکنيم او ما را نابود خواهد کرد ...

او که انسانیت ما را هدف قرار گرفته است ... او که آدمیت ما را به تباهی خواهد کشید ...

مجال زیستن اندک است  ... پیش از آن که حسابان را رسیدگی کنند با خویش تسویه حساب کنیم تا لااقل بدهکار خودمان نباشیم ...

پيش از آنکه درون آلودمان رسوايمان کند ما رسوايش کنيم

از خویش به خویشتن اعتراف کنیم و شجاعت گام نهادن بر آسمان همت را داشته باشیم

 

من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم

بيا ای صبح روشن بين که خورشيدی عجب زادم

.........................................................................................................................................

                                                                                                   

 به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

حرفهايم مثل يک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشاييد به رفتار شما می تابد

پی گوهر باشيد

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد

و من آنان را به صدای قدم پيک بشارت دادم

برگی از شاخه بالای سرم چيدم گفتم

چشم را باز کنيد آيتی بهتر از اين می خواهيد؟

 

 

احمد افروز-فروردين ۸۷

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:8  توسط احمد افروز  | 

                                                   

 

خويش فربه می کنيم از پی قربان عيد

کان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا می کشد

بنام خدا ...

خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه ...
خدایی که با ماست

کنار ماست

همراه و دوست و عاشق ماست ...

 

 

دوستی می گفت:آغازها هميشه دشوارند ...

 

راست می گفت : آغاز ها هميشه دشوارند ... چون يک اشتباه ... يک لغزش ... يک تعلل ... ممکن است انسان را تا ابد محروم باقی بگذارد ... و اگر اين آغاز، آغاز راه دشوار عشق باشد ...آغازش بس دشوار خواهد بود ...

مگر نه اينکه حضرت مولانا می فرمود :

عشق از اول زين سبب خونی بود

تا گرِيزد هرکه بيرونی بود

پس به حرمت اين پند پيامبرانه آن عارف حق ، در اين ابتدای سال ... و  آغاز راه که می خواهيم به مدد آن اوليای بزرگ نرد عشق ببازيم و پای در دريای در فشان عشق نهيم ... برای ايمنی از امواج خون فشانش به عروه الوثقای دعا چنگ ميازيم  و خدای بی همتا را با اين زبان بی تکلف می خوانيم ...

خدايا:ميخواهم که بی خويشتن ... عريان از هر پيرايه ای با تو سخن بگويم ... ای خدا تو خاکم کن ... پاکم کن تا لايق هم صحبتی با تو گردم ...

خدايا :آتش مقدس شک را در وجودم بيفکن ، چندان که از پس آن ققنوس ايمانی تازه به پرواز درآيد ...

خدايا: درهای رحمت خود را بروی ما بگشا و ما را در مجاهدت با نفس و شفقت بر خلق ياری فرما ...

ما شبی دست برآريم و دعايي بکنيم

غم هجران تو را چاره زجايي بکنيم

دل بيمار شد از دست رفيقان مددی

تا طبيبش بسرآريم و دوايي بکنيم ...

خدايا: ما را در رسيدن به غايت انسان ياری نما تا در اين مسير بيراهه نرويم و راهی جز راه تو نپيماييم خدايا:معرفتمان بخش تا بدانيم جايگاهمان کجاست و چه عظمتی هستيم.

منگر به هر گدايي که تو خاص از آن مايي

مفروش خويش ارزان که تو بس گرانبهايي

خدايا : آيمان ، آگاهی و شعور و شرف را نصيب ما بگردان

خدايا: هر لحظه بر حيرت ما بيفزا و ايمانی چون ايمان خاصان درگهت نصيبمان بگردان.

خدايا:روا مدار که با دست و زبان خود خلقی را آزرده کنيم يا خود آزرده دست و زبان خلق گرديم.

ای خدا آن کن کز تو می سزد

که ز هر سوراخ مارم ميگزد

باز خر ما را از اين نفس پليد

کاردش تا استخوان ما رسيد

خدايا : ما را به امتحان سخت مبتلا مساز

خدايا: باران رحمت خود را بر کوير وجود ما بباران و درخت انسانيت را در مزرعه وجود مان باغبانی کن .

خدايا :طول عمر با عزت و روزی فراوان نصيب ما بگردان.

خدايا :لحظه ای ما را به حال خود وامگذار.

خدايا : مرگی زيبا را در تقدير ما قرار بده .

خدايا:ما را به مصلحت پرستی،اين قصاب شوم حقيقت دچار مساز.

خدايا:شهامتمان بخش تا زبانمان در گفتن حق گرفتار لکنت نگردد.

خدايا:روح خود را چنان در ما برانگیز تا ديگر "من" نباشد.تا همه "تو"باشد.

خدايا:ما را نسبت به همنوعانمان،نسبت به دردها و رنجهاشان،نسبت به آلامشان بی تفاوت مکن که:

بنی آدم اعضای يکديگرند

که در آفرينش زيک گوهرند ...

و تو ای خدای بزرگ دستمان بگير تا اين راه را به سلامت بپيماييم .تو خود در اين راه خضر ما باش که:

طی اين مرحله بی همرهی خضر مکن

ظلمات است بترس از خطر گمراهی

باشد زمانی که کوله بار عمر را در سرزمين اجل بر زمين می نهيم تا با کاروان مرگ به منزلگاه نو وارد شويم مصداق اين آيه شريف باشيم که:

 

يا ايتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضيه مرضيه.فاداخلی فی عبادی.وادخلی جنتی

.......................................................................................................................................

 

 

 

کوه با نخستين سنگ ها آغاز می شود                                                 
و انسان با نخستين درد

در من زندانی ستمگری بود
که به آواز زنجيرش خو نمی کرد -
من با نخستين نگاه تو آغاز شدم

                                                

احمد افروز- فروردين ۸۷      

                                                                       

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 12:24  توسط احمد افروز  | 

                                                     

       

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

 

بار دیگر نوروز از راه می رسد و ما دادار اورمزد را به خاطر این آیت مقدسی که بر ما ارزانی داشته شاکریم.

براستی چه حقیقتی در نوروز نهفته ست که این سنت دیرینه ایرانیان همچنان از دورترین نقاط زمان تا به امروز پابرجا و استوار در برابر تمام حادثه ها ایستاد و قامت خم نکرد ...

براستی کدام نیروی اهورایی نگاهبان نوروز است که نه اسکندر توانست آن را از بین ببرد ... نه تازیان و نه مغولان ...

نوروز این سنت پیر که گرد اعصار بر چهره اش نشسته اما همچنان پرطراوت و ایثار گر هر سال به دیدار ما می آید تا ما بدانیم که هنوز هستیم ... تا بدانیم که ایران هنوز هست ... تا بدانیم این یادگار مقدس آریاییان هنوز زنده ست ...

اینک ما کنار این سفره می نشینیم ... سفره ای که سالها و قرنها پدران و پدران و پدران ما در همه سالهای درد و رنج و خوشی کنار آن نشسته اند و این ودیعه عشقی را که از تاریخ هدیه گرفته اند را پاس داشته اند و ما اکنون در کنار این سفره بر بلندای قله ای ایستاده ایم که همه مردان و زندان ایرانی بر بلندای آن ایستاده اند و همه یک تن ... ایران

نوروز را از آن رو پاس میداریم که میعادگاه همه ایرانیانیست که در این روز نخستین خلقت به دامان مقدس طبیعت بازمیگردند و این روزی که دادار بزرگ بر عرش اولی مستولی گشت تا خویشتن بر جهان عرضه کند را گرامی می دارند.

نوروز گویا بر زخمها و دردها و رنج های این ملت که در گذر تاریخ زیر تازیانه جور بر پیکرشان نهفته مرهمی ست تا در این لحظات فارغ از هر تعلقی به خود بیاندیشند و کنار این سفره مقدس پیمان همدلی و همبستگی با همه ذرات آفرینش ببندند ...

 

... در این هنگامه تحویل سال نو یاد می کنیم از تمام کسانی که رندانه و عاشقانه زیستند و از خود نام نکو برجا گذاشتند ... یاد می کنیم از نیاکانمان که اکنون خونشان در رگهای ما جاریست و تفالی میزنیم بر دیوان حضرت حافظ این شاعر هر لحظه ایرانیان ...

 

خیز تا از درمیخانه گشادی طلبیم

بره دوست نشینیم و مرادی طلبیم

زاد راه حرم وصل نداریم مگر

به گدایی ز در میکده زادی طلبیم

اشک آلوده ما گرچه روان است ولی

برسالت سوی او پاک نخادی طلبیم

لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام

اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد

ما به امید غمت خاطر شادی طلبیم

بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم ...

 

ما نیز به تاسی از نیاکانمان که این چراغ اهورایی را زنده و روشن نگه داشته اند امسال نیز گردهم می نشینیم و کنار این سفره که به بزرگی همه تاریخ ایران است دست در دست یکدیگر همچنان که با هم پیمان برادری و برابری می بندیم ایزد یکتا را می خوانیم که به همه مردم جهان سالی خوش و پر از برکت عطا کند و با باران رحمت خود هرجا که آتش جنگی روشن است خاموش گرداند ... هرجا کویری از درد و رنج است را سیراب و هرجا دلی شکسته است را مرهم باشد ... و ما را در مجاهدت با نفس و شفقت بر خلق یاری کند...

و بخوانیمش تا ما را اجابت کند ...

 

حق یار و یاور هر لحظه تان باد

 

 

 

........................................................................................................................................

وطن پرنده ی پر در خون
وطن شکفته گل در خون
وطن فلات شهید و شمع
وطن پا تا به سر خون
وطن ترانه ی زندانی
وطن قصیده ی ویرانی
ستاره ها اعدامیان ظلمت
به خک اگر چه می ریزند
سحر دوباره بر می خیزند
بخوان که دوباره بخواند
این عشیره ی زندانی
گل سرود شکستن را
بگو که به خون بسراید
این قبیله ی قربانی
حرف آخر رستن را
با دژخیمان اگر شکنجه
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدایی
با ما غرور رهایی
به نام آهن و گندم
اینک ترانه ی آزادی
اینک سرودن مردن
امروز ما ، امروز فریاد
فردای ما ، روز بزرگ میعاد
بگو که دوباره می خوانم
با تمامی یارانم
گل سرود شکستن را
بگو ، بگو که به خون می سرایم
دوباره با دل و جانم
حرف آخر رستن را
بگو به ایران
بگو به ایران

احمد افروز-اسفند ۸۶

هر روزتان نوروز-نوروزتان پیروز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:11  توسط احمد افروز  | 

                                                   

                

نه لب گشایدم از گل نه دل کشد به نبید

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو دمید

همه ما یادمان هست آن دوران کودکی ... دوران پاک و آزادی ... دوران عشق های طلایی ... روزهای مدرسه و ماههای آخر سال ... 90روز مانده به عید ... و فردا ... 89 روزمانده به عید و روز بعد 88 روز مانده به عید ... و همچنان این شمارش معکوس بود تا روز تعطیلی مدرسه ها ...شاید از اینروست که دکتر مصدق را به خاطر شیرینی تعطیلی 29 اسفند همه دانش آموزان میشناسند ... "روز ملی شدن صنعت نفت ایران!!!" و جشنها و سرورها ... خریدهای شب عید ... دلهره فرا رسیدن لحظه رفتن به بازار در کودکان ... خریدن ماهی قرمز و سبزه و تخم مرغ رنگی ... و جشنهای چهارشنبه سوری ... بوته های آتش و حلقه های شادی و از آتش پریدنها ...(نه بمب و نارنجک و ... )

 سرخی تو از من زردی من از تو

و چه زیبا بود عشوه های دختر همسایه و عشق بازی پاک تو با نگاههای معصومش و خاطره اولین سلام ... تجربه اولین حس شیرین شرم اولین حس بزرگ آزادی ...

شب عید خوردن رشته پلو (واسه اینکه رشته کار دستت باشه یا رشته عمرت دراز باشه)یا سبزی پلو با ماهی ... دور هم جمع شدن و لحظه مقدس سال تحویل ... آغاز سال یکهزار و سیصد و ... و شادی و هلهله کودکان و دستان متبرک پدر و عیدی های لای قرآن

بوی عیدی ... بوی توپ ... بوی کاغذ رنگی ...

بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب ...(خدا بیامرزد فرهاد مهراد را ...)

و دیده بوسی ها (که من هیچ کینه ای از تو بدل ندارم) و دید و بازدید ها (که تو برای من عزیزی)

شادی بود و شادی بود و شادی ...

و این شادی ها یک دلیل بیشتر نداشت ... پاکی روح و دل و دیده ...

و اما ... آغاز سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هفت هجری خورشیدی ...

بی هلهله ... بی شادی ... بی عشق های نهانی ...

انسان ... انسان معاصر ... چنان در پیله تنهایی خود تنیده گرفتار آمده است که هیچ امیدی به رهاییش از این غربت نیست ...